myfamily

زندگی روزمره یک مادر شاغل

تبلیغات تبلیغات

۲۳ فروردین

چه روز خوبی بود دیروز محمد ۳ نصفه شب با جلال رفتن اصفهان تا برای نمای ساختمان جلال سنگ بخرن مامانم صبح زنگ زد گفت بیاید خونه ما، کارامو کردم و یخ بخشی از تکالیف بچه ها رو انجام دادیم و ظهر رفتیم خونه مادرم داداش کوچیکه هم اونجا بود ، امید و رعنا کلی با برادر زاده ام بازی کردن، بعد ناهار زنگ زدم به محمد و گفت که اومدیم و از محلات سنگ خریدیم ودارم بار میزنن، گفت کارمون چند ساعت طول میکشه و تا بیایم نصفه شب شده عصر جاریم زنگ زد و دوساعتی تلفنی حرف زدیم، گفت
myfamily ، ۱۴۰۳-۰۲-۰۵ ، متفرقه
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

آخرین مطالب این وبلاگ

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها